؟!
مشکل من اینه که:
-
قبل کنکوره... بعد از مدت ها تصمیم گرفتی درست و حسابی شروع کنی درس خوندن... شروع خوبیم داشتی.... تصمیم گرفتی یه سری چیزا رو که می دونی از مدش خارجت می کنن بذاری کنار... می ری دانشگاه می بینی یکی از دوستات!!! می گه حال اون یکی بده پاشیم با بچه ها بریم بیرون ... بدون لحظه ای مقابله می گی بریم! گناه داره ! حالش خوب شه! می ری و طبق معمول به خاطر خوشیش تا یکی دو روز از مدش می یای بیرون... همون دوست یه هفته که حالش بده نه جواب تلفن های تو رو می ده نه SMS نه....
-
کلی واسه روزت برنامه ریزی کردی.. کلی کار واجب داری... دوستت!!! بهت می گه ناهار نخورده ... گشنشه.. بچه ها رو جمع کنیم بریم بیرون... برنامه های خودتو موکول می کنی به فردا... می گی بریم... همون دوست!!! وسط غذا خوردن و دور هم بودنیم که یکی می یاد دنبالش و سریع جمع رو ول می کنه می ره ... و می گن که می خوایم بریم با جمع دوستای خواهر اون یکی دیگه که از قضا دوست خودتونم محسوب می شه!... چند وقت بعد به خاطر نرفتن به تولد همین دوست عزیز ... اونم چون کار داشتی مواخذه می شی!
-
دوستت داره کاریو می کنه که موافق که نیستی هیچ... حالتم بد می کنه! هیچی نمی گی! می گی ناراحت می شه! بذار تو یه فرصت مناسب طوری که ناراحتش نکنه می گم بهش... می گی ... قبول می کنه.... چند وقت بعد دوباره انجامش می ده... بازم می گی الان نمی گم ... شاید بهش بربخوره... بعدا کلی با خودت کلنجار می ری بگم یا نه.. چه جوری بگم ناراحت نشه... چه جوری بگم فکرشو مشغول نکنه... آخه روزای مهمیه واسش... با هزارو یک فکر... بعد از مدتها کلنجار و ... می گی ... می بینی عمدی بوده... درحالی که فکرت فقط این بوده که ناراحت نشه... نا راحت نشه....
-
همه برنامه هات بهم ریخته.. در واقع کلی فشرده است... می خواستی بری خونه یه هفته... با اینکه واست خیلی سخته اما می گی تحمل می کنک تا آخرین کارا هم به موقع و خوب و با استرس کمتر پیش بره... خودتو راضی می کنی.... از خونه زنگ می زنن... یکی از عزیزترین هات می گه : نمی یای یعنی؟! بیا دیگه! تمام فکرت بهم می ریزه.... کلی به خودت فحش می دی که چرا به خاطر عقب نموندن کارات اونا رو ناراحت می کنی... درسته... خودتم روحیه می گرفتی از رفتن... اما به خاطر جدی بودن قضایا و کارات یه بار به احساسات غلبه می کنی... ولی آخرش چی؟ .. نمی تونی به خاطر احساسات بقیه تصمیم های منطقی که گرفتی رو پیش ببری....
ازین کارا زیاد کردم... وقتی فکر می کنم... خیلی... خیلی خیلی.... حال نوشتنشونو ندارم دیگه... فکر کنم همینا واسه نمونه بس باشن دیگه!... یادمه یه بار گلنازم بهم گفت... گفت کارای خودتو می ذاری کنار به خاطر اینکه یکی ممکنه از دستت ناراحت بشه... یا به خاطر اینکه می خوای خوشحالش کنی....
قبلا فکر می کردم خیلی خوبه آدم این طوری باشه... حالا می بینم فقط باعث می شه به خودت ضربه بخوره... چون فقط تویی که این کارا رو می کنی... . خیلی کم از اطرافینت جواب می گیری.... دیگه خسته شدم... دلم می خواد فقط به خودم فکر کنم... دلم می خواد بگم نه و تصمیم هامو عوض نکنم.... اما می دونم این روال ادامه داره.... مثل همیشه...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:2  توسط آزاده
|