فقط به خاطر تو!
وقتی اسم شبنم رد می شه به عنوان بدپوش تو دانشگاه! خدا آخر عاقبت ما رو بخیر کنه! می ترسم! جداْ می ترسم! اه! همش باید با ترس زندگی کرد! بسه دیگه!
آخرین چهره های آشنا تو دانشگاه! به یه سری لحظه ها واقعاْ این طور نگاه می کنم که باید نگهشون دارم به عنوان خاطره های قشنگ آخر...
تو اردو گفتن هرکی هرچی خاطره داره بگه... شخصی بودن یا مربوط به یه گروه کوچیککه واسه جمع جالب نبود... خاطره کلی هم... فقط یه حس بد بود... حس سختی های دانشگاه... تجربه های بدش و... بازهم فقط لحظه خاصش شیرینن!
نمی تونم برم خونه... کاش زودتر نتیجه ها رو می دادن که تکلیف رفتن و نرفتن مشخص می شد!
می خوام دوباره خاطره بنویسم! ... شاید با این راه یک کم ذهن و فکرم جمع شه!
آخ!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:18  توسط آزاده
|